حکایتی از ابوسعید ابوالخیر

ابوسعید ابوالخیر در راه بود.
گفت:"هر جا که نظر می‌کنم،بر زمین همه گوهر ریخته و بر در و دیوار همه زر آویخته. کسی نمی‌بیند و کسی نمی‌چیند."
گفتند: "کو؟ کجاست؟"
گفت: "همه جاست. هر جا که می‌توان خدمتی کرد؛ یا هر جا که می‌توان راحتی به دلی آورد. آن جا که غمگینی هست و آن جا که مسکینی هست. آن جا که یاری طالب محبت است و آن جا که رفیقی محتاج مروت."

/ 0 نظر / 20 بازدید